داستان‌هاي من در چارچوب‌هاي مدرن و پست مدرن نمي‌گنجند 

 

گفت‌و‌گو با محمد‌حسین محمدی نویسنده‌ی «انجیرهای سرخ مزار»

 

 

روزنامه‌ی ایران

 

اميلى امرايى

 


اشاره:


ليلى گلستان ( مترجم و منتقد ادبی)  تيرماه۸۳ در مصاحبه اى گفته بود، سالها بود كه داستانى به قوت «مردگان» نخوانده بوده و قطعاً آينده روشنى پيش روى محمدحسين محمدى است. ارديبهشت امسال انجيرهاى سرخ مزار منتشر شد و نظر بسيارى از منتقدان را به خود جلب كرد. محمد‌حسين محمدى در اين مجموعه ۱۴داستان گنجانده است. داستانهايى كه حال و هواى افغانستان را در روزهاى خونين جنگ به تصوير مى كشند و در عين حال خواننده را با موقعيت جغرافيايى، سنت ها و روابط انسانى آشنا مى كند، زنى كه به خاطر گذران زندگى از خودش مايه مى گذارد. روضه سخى كه منتسب به حضرت على (ع) است، آدمهايى كه خيلى راحت مى ميرند و مرگ كه پشت هر ديوارى به كمين نشسته است، مرگ كه خيلى راحت گريبان آدمهاى مجموعه انجيرهاى سرخ مزار را مى گيرد.
انجيرهاى سرخ مزار فضايى به شدت نزديك به ادبيات داستانى امروز ايران دارد. اين كتاب آيينه اى است از افغانستان، مشكلات پيچيده اى كه ناشى از زندگى قوم گرايانه است. زبان خاص اين داستان به جذابيت هاى تلخ وهراس انگيزش مى افزايد. محمد‌حسين محمدى در ايران بزرگ شده است اما داستانهايش رنگ و بوى سرزمين اش را مى دهد، او خودش را در مزارشريف جا گذاشته است.

 

 

امرایی: مردگان را به جرأت مى توان برجسته ترين داستان اين مجموعه دانست، سه راوى و زاويه ديد متفاوت يك ماجراى مشترك را روايت مى كنند. قاتل، شاهد، مقتول. با اين حال شماره گذارى كردن اين زاويه ديدها به داستان لطمه زده است، در حالى كه زبان اين سه راوى كاملاً با هم فرق مى كند. از سويى تكرار يك ماجرا در هر سه روايت تنها به حجم داستان افزوده است و كمكى به فضاى داستان نكرده است. احساس نمى كنيد تو در تو كردن اين سه منظر داستان را قرص و محكم مى كرد؟


محمدی: به نظرم به اين شكلى كه شما می‌گویید، درست نيست. بسيارى از منتقدان كه اين داستان را خواندهاند، معتقدند جداسازى روايتها به اين شكل خلاف چارچوب‌های معمول داستان مدرن و پستمدرن است. اما داستان من درهيچ يك از چارچوبهاى مدرن و پستمدرن نمىگنجد. من به اين جداسازى نياز داشتم؛ از اول هم تصميم نداشتم داستان را در چنين ساختارى بگنجانم. تنها سوژهاى داشتم و قصه‌ای برای گفتن كه دلم مىخواست به بهترین شکلتعریفش کنم. داستان را در سه شب متوالى و هر بخش را در يك شب نوشتم. اگر توجه كرده باشيد، مىبينيد چينش داستان كاملاً برعكس است؛ يعنى اولين روايت در اين داستان آخر از همه آمده است. روایت اول داستان آخر از همه نوشته شد منتها دیدم در چینش ساختار روایی داستان باید در آغاز بیاید.
اولين جمله‌ی داستان جزو جملات آخر ماجرا است. من به اين چيدمان حتى از لحاظ محتوايى نیز نياز داشتم. شخصيتهاى اين داستان خود به خود از هم فاصله دارند. حتى زبان و قوميت آنها متفاوت است. احساس مىكردم هيچ طوری نمىشد آنها را كنار هم گذاشت. در حالىكه در داستان «عبدلبيتل آمده بود این‌جا بمیرد» باز هم با چند زاويه ديد مواجهايم؛ ولی روايتها در هم تنيده شده اند و براى اين كه همه از يك جنساند.
بعد از نوشتن اين داستان؛ دوستانى که (یک سال بعد از نوشته شدن) مردگان را خوانده بودند، گفتند پيشتر هم نويسندهاى ژاپنى داستانى را به اين شكل و محتوايى نزديك به مردگان نوشته و آكيرو كوروساوا هم فيلمى براساس آن ساخته است. برايم جالب بود آنقدر مجذوب اين فيلم شدم كه در دانشگاه براى پروژه‌ی درس‌ تحلیل فیلم انتخاباش كردم.


امرایی: بخش اول داستان مردگان حكايت آشنايى است كه بارها به شكلهاى مختلف با آن مواجه شده ايم، حرف زدن يك مرده قبل از اينكه دفن شود، آدمى كه حالا از شرايط بعد از مرگ اش براى ما حرف مى زند. در ادبيات آمريكاى لاتين در داستانهاى رئاليسم جادويى و حتى در باورهاى اسلامى هم با مرده هايى رو به رو مى شويم كه هنوز دفن نشده اند و به آرامش نرسيده اند. آيا راوى و زاويه ديد مرد مرده اين داستان ريشه در مذهب شما وباورهاى اسلامى تان دارد؟


محمدی: راوى اول اين داستان مرده است و حالا اين روح اوست كه روايت مىكند. زمانی که داستان را مىنوشتم، احساس كردم يك چيزى در اين ميان مىلنگد و كم است. مانده بودم كه چه کار كنم تا بالاخره جمله‌ی «جنازههايمان را از چاه كشيدند و با خودشان بردند.» به ذهنام رسيد و بعد از نوشتن این جمله  به قول شما تهرانىها يك تيك جلو رفتم. به نظرم اين روايت ربطى به باورهاى مذهبى ندارد. من تنها براى شكل دادن به اين داستان سراغ راوی مرده رفتم، علاوه بر اين من به اين بخش نياز داشتم. از سوى ديگر خوب من مسلمانزاده هستم و طبيعتاً باورهاى اسلامى در اعماق وجود ما ريشه دارد.


امرایی: جنگ هسته اصلى همه داستانهاى اين مجموعه است، به طرز عجيبى انفجار يا به قول شما انفلاق فضاى داستان را پر كرده است، آنقدر كه صداى مهيب اش در گوش ها هميشه زنگ مى زند و همه بدبختى ها را به سرشان آوار مى كند اما معلوم نيست طرف حساب كيست، چه كسى دشمن است و اصلاً منشأ جنگ از كجاست؟


محمدی: احساس مىكنم روشن نبودن اين مسأله براى خواننده‌ی ايرانى به خاطر تصورى است كه از جنگ دارد. جنگ ايران و عراق در مرزها خلاصه مىشد يا در بدترين حالات در شهرهاى مرزى شاهد انفجار و شهادت بوديم. اما ماجرا در افغانستان به كلى متفاوت است. جنگ در افغانستان به كوچه پسكوچهها و به درون خانه‌ها كشيده است و در بيشتر داستانهاى اين مجموعه كه در مزارشريف مى گذرد، جنگ حالت قومى پيدا كرده است. ميدان جنگ يعنى ميدان شهر و مرزى وجود ندارد. تفاوت جنگ در ايران و افغانستان درست درهمين نقطه است؛ تلخى ماجرا از همينجا نشأت مىگيرد.
آدمهاى داستان من در كشور همسايه شما تادو سال پيش پشت هر پيچ كوچه منتظر مرگ و انفلاق بودند.

امرایی: مرگ در داستانهاى شما به قول هدايت از رگ پيشانى هم نزديكتر است، غافلگير مى كند. انگار مرگ بخشى از اتفاقات روزمره در شهر مزارشريف است. آدمها در جنگ و حتى كمى بعد سر هيچ و پوچ كشته مى شوند؛ مرگ آنقدر راحت شده است كه آدم ياد فيلمهاى وسترن مى افتد، حتى احساس مى كند ماجراها اغراق آميز هستند. كشته شدن در جنگ به شكل هاى ديگر هم تعميم پيدا كرده است. تقلب در بازى ورق، راه رفتن در مزرعه ديگرى و... همه اينها باعث مى شود تا يك ثانيه بعد كلاشينكف مغز شخصيت داستان را بپكاند. اين تلخى بى نهايت آنها و مرگ راحت كه تا مرز كاريكاتور پيش مى ر%