مرگ كسب و كار من است!
نگاهي به مجموعه داستان انجيرهاي سرخ مزار
فرشته حبيبي
(منتقد ايراني)
چند سال پيش، زماني كه مجموعه تجارب ديداري وشنيداري من از افغانها، تودهي بيشكلي بود از آدمهاي بيدست وپا و بيادعا، در سفري به مرز افغانستان با مردي افغاني آشنا شدم كه نامش امينالله اشتاق بود وچهرهي گندمياشبا آن موهاي بور، به شدت از تصوير ذهنيام ازافغانها دور بود. امينالله شاعر بود و نگاه تغزلياش به دنياك با تک الفاظ افغاني که ميان جملات رفرمهي فارسياش راه گم ميکرد شيريني خاصي به کلامش ميداد. «سيگرت» زياد ميکشيد، کتاب ميخواند و ازآن واژههاي کليدي که هميشه بعد از کلمهي افغانستان به مغزمان خطور ميکند، يعني تفنگ و جنگ و مرگ گريزان بود. گرچه تفنگ را ميشناخت و با جنگ و مرگ زندهگي کرده بود. او براي مردمش وراي چهرهي چرک گرفتهي ساليانك تاريخي آبرمندانه قائل بود و آنقدر دليل در آستينش داشت که بتواند حتي روي تخريب مجسمهي بودا هم سرپوش بگذارد.
امينالله هرچند با فرهيختهگي عوامانهاش نميتوانست مثال خيلي درخشاني براي وجهه دادن به يک ملت باشد، اما اولين کشف فاتحانهي من از سرزميني بود که تودهي بيشکل، بدوي و بيمارش گاهي تا دل خانهام، ساختمانهاي نيمهساز دور و برم و باغهاي کوچک و بزرگ اطرافم پيش آمده بود. حالا ديگر داشتههاي من از آن سرزمين مهجور، بهجز چهرههاي آرام کارگران افغان که در پسش کينهيي پنهان بود، ملموس و قابل شمارش شده بود: چند يقهي دستدوزي شده، يکي دو دست لباس و شال افغاني که محض هديه رسيده بود ـ خاطرههاي کمرنگي از يک افغان که افغانستان را برايم از تيپ به شخصيت تبديل کرد.
بعد از آن آرام آرام نامههاي امينالله همپاي قريحهي مختصرش ته کشيد و چهرهي توده، دوباره خود را باز يافت. با همهي تلاشي که من و کنجکاويم براي رخنه کردن درش داشتم، يکپارچهگياش را دوباره به دست آورد، همچون خزندهي عظيمالچثهيي، زخمخورده و کينه بهدل زندهگي ميکرد، ميمرد و زنده ميشد، تن به هر بيگاري ميداد و خسته و بيانگيزه در سيطرهي بيماري و جنگ فرو ميرفت. توده، گنگ و يله بود و دردهايش را «گفته نميتوانست».

در يک عصر عجول، دوستي انجيرهاي سرخ مزار را به من معرفي کرد و در حال رفتن گفت به گمانم نويسنده، مهاجر افغاني است، ساکن ايران. ميشد با يک تحقيق ساده، بيوگرافي نويسنده را پيدا کرد، اما ولع خواندن قصههاي سرزميني که نشانههاي کوچکي مرا به آن پيوند ميداد و شايد لذت حدس زدن جغرافياي زيستي نويسنده از روي قلمش و نوشتههاش، مانع از آن تحقيق منطقي ساده شد. بهجز آصف سلطانزاده نمونهي ديگري از ادبيات در دسترس افغانستان سراغ نداشتم و انجيرهاي سرخ مزار با کتابهاي آصف، خيلي متفاوت بود و معلوم بود که نويسنده، ادبيات معاصر فارسي را ميشناسد و داستان کوتاه فارسي را بلد است. شايد اين ويژهگي مختص همهي مهاجريني باشد که مينويسند و ناخودآگاه تحت تأثير فرهنگ و ادبيات محل استقرارشان به ترکيب خلاقهيي دست مييابند.
با اين همه به نظر ميرسيد نويسنده مثل کودکي که بيتعارف و ملاحظه، همهي غم و غصهها و لجبازيها و غر زدنهايش را به سايهي امن مادرش ميبرد، پشت نيملهجهي افغانياش پناه گرفته است و به مدد بازيهاي لغوي و ترکيبهاي شيرين افغاني با ساختن تصويري بعضاً پيشپا افتاده و پيش کشيدن موقعيتهاي متنوعي از زندهگي افغانها تأثير تلخ و گاه تکاندهندهيي بر جاي ميگذارد.
مقاومت من در قبال ترفند نوشتاري نويسنده تا نيمههاي کتاب ادامه داشت اما بعد ذره ذره بيپردهگي و صراحت وحشتناک بيانش، توجهم را جلب کرد. مرگ و فحشا و ادبار، عريان و بيتکلف ترسيم ميشد و اين عرياني بازتاب آموختههاي ساليان جنگ و غارت و کشتار توده بود. آموخته بود با مرگ کنار بيايد، با فحشا زندهگي کند و فقط زندهگي کند به هر بهايي.
آن پيکر هيولايي (که ديگر زخمي برش کارگر نبود) الکن و دست و پا شکسته در اين قصهها از خودش دفاع ميکرد. از قتل و غارتش، حقارتش، فسق و فجورش و بيرحمي و بيپروايياش، و انگار با تخيلي مختص خود و شايد با همان فرهيختهگي عوامانه به نظارهي خود نشسته بود.
«مردهگان» اولين داستان کتاب، هوشمندانه و تکاندهنده بود. هوشمندانهتر از اين نظر که استثنائاً نويسنده بازي تکنيکي را انتخاب کرده است: تعدد راويان، (داستان سه راوي دارد: کشته شدهگان، مردم و مرد پيکادار) بلکه بيشتز به اين دليل که راويان قصه هر سه يک زبان واحد دارند، از يک جنساند، واهمههايشان، توهماتشان و تحليلهايشان شبيه هم است و اصولاً يک نفر هستند. دهانهاي متعدد پيکري واحد.
محمدحسين محمدي قصههاي سادهاش را به ياري درک و درگيريهاي دروني و شخصي خودش و اشتراک همهي زمينههاي انساني که با مردم سرزمينش دارد، درست از زبان آنها و بيوجود هيچ واسطهيي نقل ميکند. قصهها در سرزميني رخ ميدهد که بودن همچون خفتن و خوردن اتفاق ميافتد و مرگ هر کس نويدي است به يافتن غنيمتي براي ديگري و کتاب اساساً با همين جملات و با تصويري بياعتنا از مردن آغاز ميشود: «جنازههايمان را از بين چاه کشيدند و همراه خودشان بردند، بعد از چند روز پاي که رويمان مانده شد، بيدار شديم.» (صفحهي 7)
در اين جملات پوزخندي نهفته است که غافلگيرت ميکند، ميان اين همه جنگ و خواري و زاري، جنازههاي بويناک مردهگان، با چه اصرار وحشتناکي زندهگيشان را در مرگ ادامه ميدهند...
بهجز «مردهگان» داستانهاي ديگري هم هست که تنها اشاره به عنوانشان، تماسهاي مکرر نويسنده را با موضوع مرگ عيان ميکند: «عبدلبيتل آمده بود اينجا بميرد!» و «مار را هم ميکشند» و اينها البته بهجز قصههايي است که که فارغ از عنوانشان با موقعيتهايي آكنده از مرگ پيش ميروند مثل قصههاي «اللهالله»، «فاتيا»، «کنچني»، «انجيرهاي سرخ مزار»و يا بهترين قصهي کتاب «دشت ليلي». تصويرسازي فوقالعادهي اين قصه، فضاي غيرقابل تحملي را كه قهرمان اصلي در حال تجربهاش است به تو تحميل ميکند، آزارت ميدهد و آزارت ميدهد و تو به اميد رهايي، ذره ذره پيش ميروي. در کشاکش جنگهاي داخلي، عدهيي افغاني در کانتينري اسير هستند، توصيف اين فضاي بسته، از لحظهي داغ زير آفتاب ماندن و دم کردن شروع ميشود و به شرح مفصلي از تشنگي و سوختهگي ميرسد. «نفر پهلوييام را ميبينم که عرق روي بازويم را ليس ميزند. عرق شور تنم را، تني را که روزها و روزهاست که رنگ آب به خود نديده. احساس ميکنم تشنگيام بيشتر ميشود» (صفحهي 111 )
و اين مسير اسفبار به پاياني غمانگيز و غير منتظره خاتمه مييابد...
پرهيز نويسنده از دلسوزي و برخوردي بيشتر همدلانه تا ترحمآميز در داستان «بچهها بيدار نشوند» سعي در توجيه شرايطي دارد که خواسته و ناخواسته، سرما و برف و قحطي موجباتش را فراهم کرده، يکي ميميرد، ولي آن ديگري هنوز رنده است و بايد زندهگي کند به اين شکل است که در پي مرگ يکي، ديگري از کمين بيرون ميآيد تا اگر شده پوتينهايش را غنيمت بگيرد. لحن فارغ از دلسوزي نويسنده، به مرد قصه تعميم مييابد تا بيلحظهيي درنگ پوتينهاي سرباز مرده را بردارد و به خانه برگردد، قبل از بيدار شدن بچهها!
بعضي از قصهها، اندکي فقط اندکي از مرگ فاصله گرفته، اما فحشا و ادبار چنان گريبانش را ميگيرد که کام تلخ خواننده را تلختر ميکند. «اللهلله» يک منولوگ معصومانه از زبان پسرکي است که تکديگري ميكند، پسرک مفلوج که بلوغ زودرساش محصول فحشاي ناچار مادرش است، ميان اللهالله گفتنها و استغاثه کردنها از زندهگياش ميگويد: «در کفشکن خواباند مرا، خودش همراه مردکه با اتاق رفت. بعد که آمد به من نان بدهد، مردکه صدايش کرد، پسان ديگر هميشه شبها مردي در خانه بود.» (صفحهي 40 )
و از اين مدخل ظريف به قصهيي تمامعيار که بيشتر به يک اعترافنامه از زني روسپي ميماند، ميرسيم. در داستان «کنچني» يکبار ديگر صراحت پنهان در پس نيملهجهي افغاني، قد علم ميکند و يکي از سياهترين تصاوير کتاب را رقم ميزند. زبان قصه آنقدر ميتواند به زبان يک زن نزديک باشد که غيرمنتظره است. يک زن با همهي سادهگي حجب و صداقتش، در اين قصه پنهان است، «نفسک نفسک» ميزند و بريده بريده از ناچارياش ميگويد. اين تنها قصهيي است که آميزهيي از ادبار را در کنار لطافتي زنانه و اندکي عشق به هم ميپيچد و از هم باز ميشود. گاه که چشمهايش از آن پول کثيف برق ميزند فراموشاش ميشود و خودش را راضي ميكند «شويام تا حالي باخبر نشده.» (صفحهي 68)
ميان ندامت و ناچاري غلت ميخورد و هيچ نجاتي در راه نيست «صبح که با جبپ تا نزديک کوچهمان آوردنم، تکه تکه بودم. نصف پولي را که وعده شده بود، برايم دادند و از جيپ پايينم انداختند.» (صفحهي 69)
يک قرابت دور تاريخي، با افغانها همريشهمان ميکند. فاصلهي ما با آنها،تنها مرز باطلي است از کوهها و درهها، و شايد بتوان چگونهگي صرف افعال فارسي را هم به آن اضافه کرد.
این نقد در ماهنامهی «هفت» منتشر شده است.