گفتوگو با «محمدحسين محمدي»داستاننويس افغانستاني (بخش نخست)
هر چه از جنگ بنويسيم، كم نوشتهايم
حسین جاوید:
«محمدحسين محمدي» را
در يك بعدازظهر گرم تابستاني ديدار ميكنم.
|
|
درست در ساعت مقرر سر قرارمان حاضر شده. به محض اينكه مينشيند گذرنامهاش را از جيب خارج ميكند و روي ميز ميگذارد و با لبخند ميگويد كه از زمان تشديد طرح بازگرداندن مهاجران افغان مجبور است هميشه اين گذرنامه را ـ كه در واقع مجوز حضورش در ايران است ـ به همراه داشته باشد. «محمدحسين محمدي» اين روزها ديگر در بين اهالي ادبيات در ايران چهره شناخته شدهاي است. يك دو جين جوايز ريز و درشت براي داستانهاي كوتاهاش به دست آورده و دريافت جايزه هوشنگ گلشيري براي كتاب «انجيرهاي سرخ مزار» به عنوان بهترين مجموعه داستان سال 83 نيز افتخاراتش را تكميل كرده است. او متولد سال 1354 شمسي در شهر مزارشريف است اما بيشتر عمرش را در ايران گذرانده. «محمدي» ضمناً از پژوهشگران ادبيات معاصر افغانستان است و چندي پيش كتاب مهم «فرهنگ داستاننويسي افغانستان» را به دست چاپ سپرده كه «محمداعظم رهنورد زرياب» نويسنده نامدار افغان از آن به عنوان «يك كار بسيار بزرگ و بينظير» ياد كرده است. به تازگي نشر «چشمه» داستان بلند «از ياد رفتن» نوشته «محمدحسين محمدي» را منتشر كرده است. به همين بهانه پاي صحبتهاي او نشستهايم و راجع به داستانهايش و بهخصوص «از ياد رفتن» گپ زدهايم.
***
شما سالها در ايران زندگي كردهايد و به نوعي ميتوان گفت يك نويسنده مهاجر هستيد. با اين حال فاكتورهاي ادبيات مهاجرت به ندرت در آثارتان ديده ميشود. مكان داستانهايتان كشورتان افغانستان است و شخصيتهايتان همه افغانياند و از نوستالژياي هم كه معمولاً در نوشتههاي نويسندگان مهاجر نمود دارد در آثارتان خبري نيست. انگار مهاجرت تاثيري بر داستاننويسي شما نداشته است. فكر ميكنيد اگر در كشوري غير از ايران ـ كه هم از لحاظ جغرافيايي نزديك افغانستان است و هم از نظر فرهنگ، دين و زبان پيوندهاي مشتركي با آن دارد ـ بوديد، باز هم همينطور مينوشتيد يا ممكن بود مثل ديگر نويسنده هموطنتان «خالد حسيني» به زبان و شيوهاي ديگر بنويسيد؟
برخلاف نظر شما فكر ميكنم كه مهاجرت روي نوشتههاي من تاثير گذاشته است. درست است كه در موضوعات و فضاي داستانهايم به مهاجرت نپرداختهام اما مهاجرت روي زبان من خيلي تاثير گذاشت. اين را هم بگويم كه اگر من به ايران مهاجرت نميكردم شايد اصلاً نويسنده نميشدم و چه بسا يك انسان بيسواد افغانستاني ميماندم. به زبان داستانهاي من توجه خاصي شده است و آن چيزي كه باعث شد من به اين زبان روي بياورم مهاجرت بود. چرا كه فارسي ايران با فارسي افغانستان اندكي متفاوت است و مهاجرت من را به اين تفاوت واژگاني و ساختاري آگاه كرد. موضوعات داستانها، شخصيتها و فضاهاي داستانهاي من همه مربوط به داخل افغانستان هستند اما اگر من مهاجرت نميكردم نميتوانستم اين نگاه را به جنگ افغانستان و مسائل داخلي آن داشته باشم. وقتي از افغانستان خارج شدم توانستم از جنگي كه آنجا بود و آدمهاي آنجا فاصله بگيرم و اين فاصله باعث شد بتوانم به گونهاي آگاهانهتر و يا متفاوتتر به آن فضاها نگاه كنم.
در واقع مهاجرت در نوع نگاهتان تاثير گذاشته است اما شايد اين تاثير در لايه اول داستانهايتان چندان در نظر نيايد.
اين تاثير به لحاظ موضوعي و درونمايهاي است. حالا جنگ افغانستان ديگر رو به پايان است و عدهاي هم ميگويند تمام شده اما اين داستانها در سالهايي نوشته شده كه افغانستان هنوز درگير جنگ بود. همانطور كه گفتم فاصله من از آن جنگ باعث شد كه بتوانم به آن نگاهي متفاوت داشته باشم و شايد اگر داخل افغانستان بودم نميتوانستم اين داستانها را بنويسم. چرا كه در بحبوحه جنگ ميبودم و در آن بحبوحه امكان قضاوت درست وجود ندارد. شايد به اين خاطر من تاكنون به فضاي مهاجرت نپرداختهام كه فكر ميكنم هنوز موقع آن نرسيده. ممكن است بعدها اينكار را بكنم و البته شايد اين بعدها وقتي باشد كه ديگر از ايران خارج شده باشم.
اشاره كرديد كه مهاجرت روي زبان داستانهايتان تاثير زيادي گذاشته است. اتفاقاً زبان ويژه شما اولين چيزي است كه در مواجهه با داستانهاي مجموعه «انجيرهاي سرخ مزار» و داستان بلند «از ياد رفتن» نظر خواننده ايراني را جلب ميكند. اين زبان نه تنها لغات و عبارات افغاني دارد كه حتي ساختار جملات آن نيز افغاني است. آيا اين زبان، زبان رسمي افغانهاست يا زبان فارسي است با چاشني اصطلاحات افغاني؟
زبان رسمي افغانستان طبق قانون اساسي هم زبان پشتوست و هم زبان دري كه در واقع همان زبان فارسي است. منتها قانون اساسي روي كاغذ است و عملاً زبان رسمي افغانستان زبان فارسي است. فارسياي كه در افغانستان رايج است از نظر ريشهاي با فارسياي كه در ايران به كار برده ميشود تفاوت چنداني ندارد. هر دو يك زباناند منتها در 2 مكان مختلف رايج هستند. پيشرفت سياسي اجتماعي ايران و ركود افغانستان از اين نظر، موجب شد كه رشد زبان در اين 2 مكان به 2 گونه متفاوت باشد. در ايران زبان فارسي بهروز شد و واژههاي جديدي در آن متولد شد اما در افغانستان زبان در جا زد، واژه جديد ساخته نشد و واژههاي بيگانه به همان شكل بيگانه وارد ساختار زبان شدند. اين تفاوتي است كه زبان فارسي افغاني با زبان فارسي ايراني دارد وگرنه از نظر دستوري زبانشناسان فرق زيادي در اين دو نميبينند. زباني كه من در داستانهايم به كار ميبرم زبان فارسي رسمي كه كاملاً بر طبق دستور زبان باشد، نيست. سعي كردهام زبان را بومي كنم. بومي به اين معنا كه ساختار گفتار و محاوره مردم را بدون شكستن كلمات وارد زبان كنم. اين قابليتي است كه وجود داشت و من آن را وارد زبان داستانيام كردم. من به فارسي ديگري نمينويسم و فكر ميكنم همين بومي كردن است كه زبان مرا متفاوت كرده است. نويسندگان جنوب يا خراسان ايران هم به زبان فارسي مينويسند، نويسنده تهراني هم به زبان فارسي مينويسد اما اين 3 نويسنده با هم كمي متفاوت خواهند نوشت، چرا كه منطقه و فضا روي واژهها و ساختارهاي زبان تاثير ميگذارد. من واژههايي را كه در فارسي شمال افغانستان و بلخ و مزارشريف وجود داشت وارد زبانم كردهام. اين فارسي حتي با فارسي مردم كابل و قندهار اندك تفاوتي دارد و بالطبع نسبت به زبان فارسي ايراني هم متفاوت است.
هنگام نوشتن داستانهايتان با اين زبان ويژه، مخاطب افغان را مدنظر داشتيد يا مخاطب ايراني؟
من هميشه براي نوشتههايم مخاطب افغانستاني را در نظر دارم. اگر موقع نوشتن مخاطب غيرافغانستاني مدنظرم باشد مجبور ميشوم كه به زبان و حتي درونمايه و فضا و شخصيتهايم به گونهاي ديگر نگاه كنم. چرا كه مثلاً به ذهنم ميآيد مخاطب ايراني چون افغانستان را نميشناسد شايد با اين فضا ارتباط برقرار نكند پس بايد افغانستان را معرفي كنم. نه. من سعي ميكنم همانگونه كه حرف ميزنم و همانگونه كه فكر ميكنم، بنويسم. طبعاً مخاطب ايراني هم اگر خواننده جدي ادبيات باشد با اين زبان ارتباط برقرار خواهد كرد، چرا كه فارسي است.
حرف شما درست است اما گاهي اوقات حجم لغات و اصطلاحات افغاني كه در داستانهايتان به كار ميبريد زياد ميشود و مخاطب ايراني مدام مجبور است براي پيدا كردن معاني واژهها به لغتنامه انتهاي كتاب مراجعه كند. آيا اين مساله و كندشدن سرعت خوانش در روند برقراري ارتباط خواننده با متن ايجاد اختلال نميكند؟
به گمان من خير؛ شايد در داستانهايي كه 10 سال پيش در آغاز راه نويسندگي نوشتهام اين مشكل ديده شود؛ چرا كه در آنها آگاهانه به زبان نپرداختهام و هنگام نوشتن از زباني كه در ناخودآگاهام بوده استفاده كردهام؛ اما هر چه كه به امروز نزديك شدهام سعي كردهام پرداخت زبان و استفاده از آن آگاهانهتر شود. به اين معنا كه از يك واژه صرفاً به خاطر متفاوت بودنش استفاده نكنم و آن واژه علاوه بر كاركرد داستاني در خود جمله معنا پيدا كند. خيلي تلاش كردهام واژههايي كه براي مخاطب ايراني ناآشناست لااقل اگر نه در جمله در پاراگراف و در صفحه معني خودشان را به خواننده برسانند، منتها نه معني دقيقشان. خواننده معني نزديك به آنها را درمييابد و اين موجب ميشود كه با داستان قطع ارتباط نكند. فقط اگر خواست معني دقيقتر آن واژه را بداند ميتواند به لغتنامه انتهاي كتاب رجوع كند.
يعني به مرور زمان زبانتان پختهتر شده و به سمتي رفته كه لغات افغاني در خود متن مفهومشان را ميرسانند.
تلاش داشتهام كه به اينجا برسم و اين تلاش هنوز ادامه دارد. وقتي نوشتن «از ياد رفتن» تمام شد من ديدم كه به رغم حجم كمترش نسبت به «انجيرهاي سرخ مزار» تعداد واژههاي بومي و محلي آن زيادتر از «انجير... » هاست. در «از ياد رفتن» تلاش داشتم سادهتر از «انجيرها... » بنويسم چرا كه مخاطب ايراني كمي مدنظرم بود و ميدانستم كه به هر حال اين كتاب قرار است در ايران منتشر شود. برايم عجيب بود كه ديدم با اين حال واژههاي بومي مورد استفادهام بيشتر شدهاند اما ساختار زبانم سادهتر شده است. اينكه ميگويم زبانم ساده شده به معناي افت آن نيست، حتي به نظر خودم اين سادگي با پختگي همراه بوده. در داستانهاي مجموعه «انجيرهاي سرخ مزار» خيلي جاها زبان خودش را به رخ خواننده ميكشد اما فكر ميكنم اين به رخ كشيدن در «از ياد رفتن» ديگر وجود ندارد.
در واقع ميگوييد زبان در عين سلاست نبايد در چشم بزند و مثل يك موسيقي فيلم خوب به رغم كمك به فضاسازي و پيشبرد فيلم به تنهايي شنيده نشود.
بله، زبان نبايد تافته جدابافته باشد. زبان بايد همراه و به موازات درونمايه، شخصيت و فضاي داستان باشد. من فكر ميكنم زبان هر داستان بايد با زبان داستان ديگر كمي تفاوت كند همانگونه كه آن دو داستان با هم تفاوت دارند. زبان براي من يكي از عناصر مهم داستان است.
به نقل از روزنامه تهران امروز ـ ۱۰ مرداد ۱۳۸۶
بخش دوم:
به فضاي ادبي ايران چشم داريم
گفتوگو با «محمدحسين محمدي»، داستاننويس افغانستاني (بخش پاياني)
حسين جاويد:
روز گذشته بخش اول گفتوگوي «تهران امروز» با «محمدحسين محمدي» نويسنده معاصر افغاني را خوانديد.
اينك پخش پاياني اين گفتوگو را از نظر ميگذرانيد: در اينجا ميخواهم به اثر «از ياد رفتن» بپردازيم. تناسب اين نام با خود اثر چيست؟ اين اولين نامي است كه روي اين كتاب گذاشته شد و فكر ميكنم بهترين نام ممكن بود. البته اين نام را به تنهايي انتخاب نكردهام و با همراهي و همفكري همسرم انتخاب شده. واژههاي مترادف با «از ياد رفتن» منظورم را نميرساند. سعي كردم نامي انتخاب كنم كه با درونمايه داستان همخواني داشته باشد. «از ياد رفتن» تنها مساله فراموش شدن را مطرح نميكند و چون به شكل مصدري است دو معنا در آن مستتر است؛ اول اينكه انسان از ياد رفته و دوم اينكه خود اين انسان چيزهاي ديگري را نيز از ياد برده. اين «از ياد رفتن» برميگردد به چه كسي؟ به «سيدميرك شاهآغا» يا به مردم افغانستان؟ شما چه فكر ميكنيد؟ خوب طبيعي است كه هر مخاطبي بنا به ذائقهاش برداشت خاص خود را داشته باشد. من فكر ميكنم منظور «سيد ميرك شاهآغا»ست كه هم خود پيرمردي فراموش شده است و هم نمادي است از مردم فراموششده افغان. اين نام بيشتر محتوايي است و كليت داستان هم همين نامش است. البته خيليها ميگويند نام محتوايي خوب نيست ولي من نتوانستم نامي بهتر از اين يافت كنم. وقتي نام «از ياد رفتن» انتخاب شد خود من مسحورش شدم و بهقدري برايام جذاب بود كه فكر نميكردم بشود نام بهتري براي آن برگزيد. خود شما اگر بخواهيد «از ياد رفتن» را در قالبي بگنجانيد آن را رمان به حساب ميآوريد يا داستان بلند؟ شايد هم اصلاً به اين تعاريف قائل نيستيد؟ من موقع نوشتن هيچوقت با تعاريف كاري ندارم چرا كه فكر ميكنم اگر ذهنم درگير تعاريف شود از خود اثر به دور خواهم افتاد. طبق تعريف نوشتن هيچ وقت ايدهآل من نبوده. اما به هر حال به عنوان نويسنده بايد چارچوب كلي اثر را در ذهن داشته باشيد. از ابتدا اين را ميدانستم كه داستان كوتاه نمينويسم و يك كار بلند مينويسم. كساني كه تاكنون از اين اثر ياد كردهاند بعضيها عنوان رمان را به آن دادهاند و برخي عنوان داستان بلند و عدهاي هم در يك نوشته از هر دو تعبير بهره گرفتهاند. من فكر ميكنم اصولاً تكليف «از ياد رفتن» نامشخص است كه آيا داستان بلند است يا رمان. چرا كه با حجم نميشود رمان يا داستان بلند را تعريف كرد. به نظر من تعداد واژهها و صفحات رمان بودن يك اثر را تعيين نميكند. «آئورا»ي كارلوس فوئنتس شصت صفحه است اما همه به آن ميگويند رمان. و رمان خيلي خوبي هم هست. بله، منتها «از ياد رفتن» چون در ظاهر به يك شخصيت پرداخته به لحاظ نوع نگاه يك مقدار به داستان بلند نزديكتر است تا رمان. من فقط ميتوانم بگويم كه «از ياد رفتن» را نه به قصد رمان نوشتم نه به قصد داستان بلند، فقط ميخواستم اين داستان را بنويسم حالا خواه رمان شود خواه داستان بلند. البته از نيمههاي نوشتن آن ميدانستم كه اين اثر حداكثر صد صفحه خواهد شد و ميبينيد كه حالا هم نود صفحه است. خشونت و جنگ محور اصلي داستانهاي كوتاه شما در مجموعه «انجيرهاي سرخ مزار» بود و حالا در «از ياد رفتن» هم باز جنگ داخلي افغانستان و اوضاع نابسامان آن را مورد توجه قرار دادهايد. فكر نميكنيد روي ديگر سكه را ناديده گرفتهايد و زياد از حد به مساله جنگ و تبعات آن پرداختهايد؟ فكر ميكنم نه. هنوز خواهم نوشت و هنوز هم از جنگ خواهم نوشت؛ چرا كه هر چه از جنگ افغانستان بنويسيم كم نوشتهايم. من جز مدت كمي در افغانستان و فضاي جنگ نبودهام و بيشتر سالهاي عمرم را در ايران گذراندهام و اين حضورم در ايران مثل اين بوده كه جسمام اينجا بوده و روحام در افغانستان؛ ادبيات و هنر هم كه كار روح است نه جسم. همين است كه من هنوز هم از فضاي افغانستان جدا نشدهام و نتوانستهام به فضايي متفاوت از جنگ بپردازم. به اعتقاد من هنوز آنطور كه بايد و شايد به جنگ افغانستان پرداخته نشده است. درست است كه نويسندگان افغان چند مجموعهداستان با موضوع جنگ نوشتهاند اما هنوز جا دارد كه رمانهاي بسياري در اين زمينه نوشته شود. ما در بحبوحه جنگ نميتوانستيم به خلق رمان بپردازيم كما اينكه ميبينيد نويسندگان افغان كمتر سراغ رمان رفتهاند. اما حالا فراغت نسبياي كه براي انسان افغانستاني ايجاد شده مجال لازم براي آفرينش رمان را فراهم كرده است و من فكر ميكنم از اين پس نويسندگان افغان درباره جنگ و گذشته افغانستان بسيار خواهند نوشت. داستانهايي كه درباره جنگ افغانستان نوشتهايد تا چه حد تجربه شخصي خودتان بوده و تا چه حد مثل ديگران از رسانهها و منابع ديگر اطلاعات كسب كردهايد؟ اصلاً خودتان در متن جنگ حضور داشتهايد؟ من خيلي كم در متن جنگ حضور داشتهام. فقط كودكي و خردساليام را كه با آغاز نابسامانيهاي افغانستان مصادف بود در كشورم بودهام و از آن به بعد در ايران زندگي كردهام. سالهاي 75 و 76 را هم داخل افغانستان بودم. دو سالي كه به خصوص براي شهر من مزار شريف سالي پرهياهو بود. در آن سالها حمله طالبان به مزار شريف آغاز شد و شهر دو ماه در محاصره بود. در آن دو ماه من مجبور بودم اسلحه به دوش بگيرم. نه به عنوان مبارز بلكه به عنوان دفاع چون در آن شرايط هر لحظه ممكن بود از پس هر كوچه كسي به قصد كشتن تو گلولهاي شليك كند. آن روزها تنها حضور عملي من در جنگ است. شهر مزار شريف در محاصره بود و حتي ميتوانم بگويم وقتي طالبان جلو آمدند خانه مادربزرگ من دو سه روز خط مقدم بود. خانه خود داستان «انجيرهاي سرخ مزار» به نوعي همان خانه نيست؟ آن خانه همان خانه داستان «ما را هم ميكشند» است و خانه «سيدميرك شاهآغا» در «از ياد رفتن». «از ياد رفتن» با كمترين حجم اتفاقات نوشته شده است. يعني با ريتمي بسيار كند يك صبح تا شب از زندگي «سيدميرك شاهآغا» را بازسازي ميكند. در واقع تمام اين نزديك نود صفحه شرح سفر «سيدميرك شاهآغا» براي پيدا كردن باتري راديو است و هيچ اتفاق ديگري در آن رخ نميدهد. خواننده مدام منتظر بزنگاه داستان است اما مدام با حس قريبالوقوع فاجعه روبهروست. تنها در آخرين صفحات داستان و با مطرحشدن گذراي واقعه يازده سپتامبر بار روايت قوي ميشود. قصدتان اين بود كه به سمت داستان مينيماليستي پيش برويد و امكان سپيدخواني را پيش روي خواننده قرار دهيد؟ پيشتر هم گفتم كه موقع نوشتن به سبكها و تعريفها كاري ندارم. اين مينيماليسمي هم كه شما اشاره ميكنيد اصلاً مدنظر من نبود. داستانهاي مينيمال سعي ميكنند كمتر به جزئيات بپردازند در حالي كه «از ياد رفتن» پر از جزئيات است. با اين حال در كليت كار حق با شماست. عدهاي ديگر هم معتقد بودند كه «از ياد رفتن» رگههايي از داستاننويسي مينيماليستي دارد. «از ياد رفتن» شخصيتها و شاخههاي داستاني زيادي دارد كه جاي پروراندن بيشتر داشتهاند اما شما از اينكار خودداري كردهايد و به موجزترين شكل به داستانتان پرداختهايد. من عامدانه از پر و بال دادن به شاخههايي كه ميگوييد صرفنظر كردهام وگرنه اين شاخهها براي خودم كاملاً مشخص بود و حتي يكي دو بار وسوسه شدم آنها را پي بگيرم؛ اگر تسليم وسوسهام ميشدم «از ياد رفتن» حجمي دو برابر حجم فعلياش پيدا ميكرد. اگر آن شاخهها پرداخته ميشد من داستان ديگري مينوشتم و رماني كه نوشته ميشد ديگر «از ياد رفتن» و داستان زندگي «سيدميركشاه آغا» نبود. فكر نميكنيد پايان ضربه زننده «از ياد رفتن» به آن لطمه بزند؟ آيا با آوردن تاريخ قمري زمان وقوع داستان در ابتداي آن ميخواستيد از اين اتفاق جلوگيري كنيد؟ آن تاريخي كه در ابتداي كتاب آمده هم نشاندهنده زمان وقوع داستان است و هم به نوعي كاركردي در راستاي بخش دوم سوال شما دارد. به نظر خودم حتي اگر كسي بداند كه آن تاريخ يعني بيست و دو جماديالثاني مصادف با سيزده سپتامبر است در كليت داستان خللي ايجاد نميشود چون ضربه پايان داستان با پايانهاي لطيفهاي متفاوت است. اگر اين پايان لطيفهوار بود حتماً تغييرش ميدادم اما گمان ميكنم اين پايان لطيفهاي يا «ا. هنري» گونه نيست. بله، «ا. هنري» گونه نيست ولي تنها اتفاق داستان همان اتفاق انتهايي آن است و اگر خواننده از ابتدا در جريان اين اتفاق باشد ديگر منتظر چيزي نيست و شايد داستان كمي كسالتبار شود. نه، من فكر ميكنم در حال حاضر هم خواننده ميتواند با آگاهي از پايان در خوانش اول براي بار دوم و سوم نيز آن را بخواند چرا كه وقتي خواننده به پايان داستان و كتاب ميرسد ضربه انتهايي باعث ميشود دوباره به حوادث گذشته داستان رجوع كند و اين به كليت اثر معنايي دگرگونه ميدهد. خواننده ديگر عصباني نميشود كه چرا من نويسنده پايان را از او پنهان كردهام چون من در ابتداي كتاب با آوردن تاريخ قمري زمان و مكان وقوع داستان را گفتهام. اينكه چرا اين تاريخ، تاريخ قمري است به اين خاطر است كه در زمان طالبان تاريخ قمري تاريخ رسمي افغانستان بود و اين داستان هم در همان هنگام اتفاق ميافتد. داستان من رئاليستي است و من با آوردن اين تاريخ هم به زمان داستان اشاره داشتهام و هم به فضا و مكان آن. ادبيات افغانستان با داستانهاي نويسندگان مهاجري چون «محمدآصف سلطانزاده» و شما در ايران شناخته شد. چشمانداز انتشار داستانهاي نويسندههاي افغان در ايران را چطور ميبينيد؟ گمان ميكنيد روند انتشار آثار ادبي معاصر افغانستان در ايران ادامه داشته باشد يا با آرامش نسبياي كه افغانستان به سمت آن پيش ميرود از اين پس داستانهاي شما در كشور خودتان منتشر خواهد شد؟ هم من و هم ديگر نويسندگان افغان خيلي جدي به فضاي ادبي ايران چشم داريم چون در فضاي ادبي اينجا كتاب ديده ميشود. به هر حال داستاني كه نوشته ميشود يك طرف آن نويسنده است و طرف ديگر آن خواننده و بدون داشتن خواننده جدي نميتوان ادامه داد. به خصوص براي نويسنده افغان كه نميتواند به خواننده عادي چشم داشته باشد چون اين نوع خواننده اصلاً در افغانستان وجود ندارد. مردم عادي آنجا سواد خواندن ندارند تا بتوانند مخاطب اين نوشتهها باشند، پس بايد به خواننده جدي نظر داشت و متاسفانه سطح آگاهي خوانندگان جدي داخل افغانستان از داستان حتي به اندازه خوانندههاي متوسط ايراني هم نيست و در ضمن تعدادشان هم بسيار اندك است. ناشر وجود ندارد و تيراژ كتابهايي كه با سرمايه خود نويسندگان و با شرايط بسيار دشوار به چاپ ميرسد از پانصد تا فراتر نميرود. من فكر ميكنم ما بايد در ايران فعاليت كنيم حتي اگر در افغانستان زندگي كنيم. تمام نويسندگان افغاني دوست دارند كتابهايشان در ايران منتشر بشود چرا كه آنوقت به واسطه وجود زبان مشترك هم مخاطب افغان آن را خواهند خواند و هم مخاطب ايراني. همانطور كه حالا خيلي از كتابهاي نويسندگان ايراني پس از انتشار در ايران به افغانستان هم برده و خوانده ميشوند. خود من هم حتي در صورت بازگشت به افغانستان كتابهايم را در ايران منتشر خواهم كرد.

