یک روز از زندگی سیدمیرک‌شاه آغا

 

یادداشتی بر از یاد رفتن

 

حسن محمودی

 

 محمد‌حسین محمدی از نویسند‌گان جوان افغان است که علاوه بر جدی بودنش در داستان‌نویسی، در معرفی و نقد ادبیات داستانی افغان، مقالاتی منتشر کرده که به فهم ما از داستان‌نویسی امروز افغان و تحلیل داستان‌های خودش کمک می‌کند. محمدی در نشت نقد و بررسی رمان بادبادک‌باز سخن خود را این‌گونه آغاز می‌کن: داستان برای من از زبان آغاز می‌شود، نه محتوا. داستان بلند «از یاد رفتن» برخلاف رمان پرمخاطب «بادبادک‌باز» خالد حسینی، امکان آن همه توجه را به حتم پیدا نخواهد کرد؛ چرا که از ظرفیت‌های پرفروش بودن و مطرح شدن در سطح جهانی نسبت به آثار خالد حسینی کم‌تر بهره‌مند است.

بادباد‌ک‌باز هر‌چقدر تلاش دارد موضوع خود را به تمام تاریخ افغانستان تعمیم و گسترش بدهد، «از یاد رفتن» خود را محدود به روایتی جزیی از زندگی پیرمردی فرتوت و ناتوان می‌کند. بادبادک‌باز، جهانی را می‌سازد که درکش بیرون از جغرافیا و تاریخ افغانستان نیز قابل فهم است، اما در «از یاد رفتن» با روایتی رو‌به‌روییم که به جای داستان‌سرایی و پر‌وبال دادن به شخصیت‌ها، آن را تا حد امکان خالی از هر چیزی می‌کند. محمدی در انتقادش از رمان بادباد‌ک‌باز براین نکته انگشت می‌گذارد که رمان بادبادک‌باز برای مخاطب غیرافغان نوشته شده و سعی کرده تا تاریخ افغان را روایت کند و پیچش چندانی ندارد. در داستان بلند از یاد رفتن، هیچ تلاشی صورت نگرفته که نویسنده غیرافغان نیز با همان تاریخی که داستان در آن روایت می‌شود آشنا شود، بلکه تمام هم ‌و ‌غم نویسنده صرف تصویر‌سازی و ساخت و ساز داستانی است که بدون کمک از تاریخ و اصلاحات اضافی، خواننده‌اش را درگیر خود کند. محمدی داستانی را می‌نویسید که بخش اعظم آن در زبان اتفاق می‌افتد و برای همین است که از یاد رفتن در وهله‌ی نخست یک داستان افغان است.

 

از یاد رفتن کتابی است که قابلیت‌های داستانی‌اش برجسته‌تر از ماجرایی است که روایت می‌کند. نویسنده در شکل بخشیدن به ساختار داستانی که قصد روایت‌اش را دارد، واژه‌های افغان را به گونه‌ای در بطن جمله‌ها می‌چیند و در سطر‌ها و صفحه‌ها تکرار می‌کند که با این تمهید بتواند به درک و دریافت خواننده‌اش از آن‌چه می‌خواند کمک کرده باشد. خواننده در مواجهه با این واژه‌ها این امکان را دارد که واژه‌های ناآشنا را بنابر حدس و گمان و دریافت خود تعبیر کند و اصلاً کاری با توضیحات آخر کتاب نداشته باشد. در چنین حالتی خواننده به مرور می‌تواند به معنای این واژه‌ها از طریق خود سطرها پی ببرد. این حالت مجالی برای خواننده فراهم می‌آورد تا بدون مراجعه به پیش‌فرض‌هایش درباره‌ی آن‌چه از افغانستان می‌داند و شنیده است، به درک مورد نظر نویسنده از مقطعی که روایت می‌شود، برسد. در چنین حالتی است که می‌توان در خلسه‌ای که از ملال احاطه کرده‌اش لذتی ناب نصیب مخاطبش می‌کند. در حالتی دیگر، مخاطب می‌تواند به محض مواجه شدن با واژه‌های ناآشنا و غریب به معنای آن در انتهای کتاب مراجعه کند و داستان را آن‌گونه که خود می‌خواهد بخواند. به گمانم، این خواننده بخشی از لذت اصلی متن را از دست می‌دهد. این اتفاق ارزش چندانی به همراه ندارد، وقتی متن در کُند خوانده شدن تعمد دارد.

زبان رمان «از یاد رفتن» با زبان اغلب داستان‌های افغان که در این سال‌ها خوانده‌ایم تفاوت دارد. این زبان در حد فاصله زبان بخشی از افغانستان، یعنی بلخ و زبان معیار فارسی قرار دارد. لهجه‌ی ‌موجود در کتاب نیز نباید دقیقاً همان چیزی باشد که مردم بلخ دارند، گرچه چندان هم از آن دور نیست. نویسنده در فرایند خلق داستانش از زبان، به‌عنوان یکی از عناصر اصلی در حجم دادن به روایتش، بهره می‌برد و در رسیدن به این مقصود، زبان را نیز، با آن‌چه در جهان بیرون از اثر وجود دارد، دست‌خوش تغییر می‌کند. زبان بستری است برا‌ی اتفاقی به نام داستان «از یاد رفتن». اگر از یاد رفتن با به قول معروف شسته رفته فارسی، آن هم از نوع تهرانی‌اش نوشته می‌شد، ارزش کنونی‌اش را دیگر از دست می‌داد. نویسنده در جایی اشاره می‌کند که این زبان برای خواننده افغان نیز چندان آشنا نیست و با این زبان افغان‌ها حرف نمی‌زنند. این اشاره کمک می‌کند به تقویت این ایده و نظر که نویسنده تعمد داشته برای داستانش از این بافت زبانی بهره بگیرد. محمد‌حسین محمدی با توجه به دیگر داستان‌هایی که از او خوانده‌ایم، برای نوشتن از یاد رفتن، از پیش فکر کرده. بنابراین کلید تحلیل داستان از یاد رفتن از همین غرابت زبانی می‌آید. اگر بخواهیم مهم‌ترین مؤلفه‌ی داستانی از یاد رفتن را در زبانش خلاصه کنیم، باز هم از درک اصلی داستان بازمانده‌ایم. آن‌چه زبان اثر را تا این اندازه با اهمیت نشان می دهد، هم‌خوانی آن با اتفاقی است که در بافت زبانی در حال شکل‌گیری است. واژه‌های غریب و ساختار غریب زبان، که قرار است یک روز از زندگی سیدمیرک‌شاه آغا را بسازد، در روایت شخصیتی دیگر از همان دیار و زمان نمی‌توانست تا این اندازه موفق به‌نظر برسد. مثلاً اگر دختر مخفی شده سیدمیرک‌شاه آغا یا زن او یا یکی از طالب‌ها قرار بود شخصیت اصلی داستان باشد، با این ترفند زبانی شاید این‌گونه نتیجه نمی‌داد.

در «از یاد رفتن»  با کم‌ترین حجم حوادث روبه‌روییم که نویسنده با چیدن دقیق جزییات در کنار هم و حرکت تدریجی شخصیت اصلی ناگهان در آخرین سطرها، مهلک‌ترین ضربه را به خواننده وارد می‌کند؛ ضربه‌ای که شوکی آرام اما تأثیر‌گذار به‌جا می‌گذارد. سیدمیرک‌شاه‌آغا پنج‌شنبه 24 جمادی‌الثانی 1422 هجری قمری در «پانزده‌ کم هفت بجه‌ی صبح» از خواب بیدار می‌شود و با بیداری او داستان آغاز می‌شود تا در چند فصل، که هر کدام ساعتی از روز را بازگو می‌کند، ادامه یابد و در نهایت در «بیست و پنج کم هشت بجه» تمام شود. این فاصله از صبح تا سر شب را دربر می‌گیرد. سیدمیرک‌شاه آغا، پیرمرد سال‌خورده‌ی افغان، در زمان طالبان و در غارت و فقر ناشی از روی کار بودن طالبان روزی مثل روزهای قبل را طی می‌‌کند. از آن‌جا که خط اصلی داستان بسیار اندک است و بازگویی‌اش در این یادداشت به اصل اثر در ذهن خواننده ضربه می‌زند، از پرداختن به جزییات داستان پرهیز می‌شود.

 

مجله‌ هفته‌گی شهروند امروز، سال دوم، شماره 6، شماره پیاپی 36، شنبه 16 تیر 1386، تهران.