به زبان خودم مي نويسم
گفتگو با «محمدحسين محمدي» نويسنده كتاب «انجيرهاي سرخ مزار»
روزنامه قدس یک شنبه 22مرداد ماه 1385
خديجه زمانيان
![]()
«محمدحسين محمدي» متولد شهر مزارشريف است كه از کودکی از افغانستان به ايران آمده و همراه خانواده اش در مشهد ساكن شده. براي ادامه تحصيل در رشته كارگرداني تلويزيون با گرايش فيلمنامه نويسي به دانشكده صدا و سيماي تهران رفته، اما هيچ وقت به سراغ تلويزيون و ساختن فيلم نرفته است.
محمدي تا به حال دو مجموعه داستان به چاپ رسانده؛ «پروانه ها و چادرهاي سفيد» را در سال 78 نوشته و مجموعه «انجيرهاي سرخ مزار» را در سال 83.مجموعه داستان «انجيرهاي سرخ مزار» و بخصوص داستان «مردگان» توانسته تا به حال چند جايزه ادبي را به خود اختصاص دهد. به همين بهانه با او گفتگو كرده ايم.
l «انجيرهاي سرخ مزار» بيان كننده چه بخشي از دغدغه ذهني شما بوده؟ زنده نگه داشتن ادبيات معاصر افغانستان يا نشان دادن فضاي جنگ آن كشور؟
ll من قبل از اين كه خواسته باشم به فكر توليد ادبيات باشم، به فكر نوشتن داستان بوده ام. هميشه در ذهنم قصه هايي براي گفتن داشتم كه اين قصه ها دغدغه ذهني من بوده و هميشه به اين فكر مي كرده ام كه اين قصه ها را بايد چگونه بگويم. بسياري از اين داستان ها سالهاي سال در ذهنم بوده. نمونه آن «دشت ليلي» است كه اولين جرقه آن در سال 76 زده شد اما در سال 82 نوشته شد. هميشه تلاشم اين بوده كه هر داستاني كه مي نويسم در روند نويسندگي ام تجربه جديدي باشد. در اين كتاب هم سعي كرده ام هر داستان از نظر زباني، عناصر داستاني و زاويه ديد تجربه جديدي باشد.
وقتي مجموعه را تنظيم كردم، متوجه شدم همه داستانها به جز «پري دريايي» در شهر مزار شريف اتفاق مي افتد. براي همين نام كتاب را «انجيرهاي سرخ مزار» گذاشتم.
l اما كاملاً مشخص است كه جنگ و فضاي افغانستان دغدغه ذهني شما بوده؟
ll بله و اين طبيعي است، چون زندگي من با جنگ گره خورده، اگر چه در مهاجرت بزرگ شده ام، اما رفت و آمدهايي كه به افغانستان داشتيم باعث شد هيچ موقع از اخبار افغانستان و اتفاقاتي كه در آن جا مي افتد دور نباشم. يادم هست كه پدرم هر شب به راديو گوش مي داد و موقعي كه او به اخبار گوش مي كرد، هيچ كدام از ما حق صحبت نداشتيم. به خاطر همين من ناخودآگاه هميشه با اخبار افغانستان درگير بودم.
l چه شد كه دغدغه ذهن شما جنگ افغانستان شد و نه مسأله مهاجرت؟
ll من خيلي احساس نمي كردم مهاجر هستم. شايد يكي از دلايلش اين بود كه من غم غربت را احساس نمي كردم. بخصوص در دوران كودكي. اما وقتي بزرگتر شدم حس غربت كم كم به سراغم آمد، آن هم نه به خاطر محيط بلكه به خاطر حس نوستالوژي كه نسبت به وطنم پيدا كرده بودم. مهاجرت در داستانهاي من جايگاهي ندارد؛ چون مسأله افغانستان مهاجرت نيست، مسأله جنگ است و مهاجرت هم به خاطر همين جنگ ها به وجود آمده. وقتي از جنگ داخلي افغانستان مي نوشتم، در ايران بودم و از جنگ هاي داخلي فاصله داشتم و اين فاصله باعث مي شد كه بهتر به جنگ و مسايل داخلي افغانستان بپردازم، اما من هنوز از مهاجرت فاصله نگرفته ام. گمان مي كنم اين فاصله بايد به وجود بيايد. يعني لازم هست در هر جرياني زماني سپري شود تا موضع نويسنده نسبت به آن مسأله مشخص شود. علاوه بر اين ها مسايل سياسي و اجتماعي ديگري هم وجود دارد كه نمي گذارد به مسأله مهاجرت بپردازم.
l با توجه به اينكه افغانستان هنوز درگير جنگ است، برخورد مردم افغان با اين كتاب چه طور بود؟
ll اگر چه شايد من در كشور خودم نمي توانستم «انجيرهاي سرخ مزار» را به چاپ برسانم كه البته اينها بيشتر به خاطر مسايل قومي است نه به خاطر خود جنگ، لذا نويسنده هاي افغاني مي توانند به راحتي در مورد درگيري ها در كشورشان صحبت كنند و با آن كنار بيايند؛ چون جنس جنگ را مي شناسند و با آن بزرگ شده اند. در درگيري هاي افغانستان دشمن معلوم نبود چه كسي است! برادر تو و دوست امروز تو، فردا دشمن تو مي شد. به همين دليل دشمن در داستان هاي من هيچ گاه مشخص نمي شود.
l چرا داستانهاي شما فضاي رئاليستي و واقعي دارد؟
ll بيشتر داستانهاي «انجيرهاي سرخ مزار» خاطرات من و براساس واقعيت است. اتفاقاتي كه اگر هم همه شان را تجربه نكرده ام اما ريشه واقعي دارند. من شايد داستان «دشت ليلي» را تجربه نكرده ام اما اين داستان بر مبناي يك خبر در روزنامه شكل گرفته. اتفاقي كه در «دشت ليلي» مي افتد قبلاً در عالم واقعيت رخ داده بوده و من فقط با ديد داستاني اين اتفاق ها را نگاه مي كردم و هميشه هم تلاش كردم فضاي رئاليستي داستان ها گزارش گونه نشود.
l در داستان «مردگان» يك روايت سه بار تكرار مي شود. چه شد كه «مردگان» با اين شكل و فرم نوشته شد؟
ll من خواستم در «مردگان» آگاهانه همه مسايل قومي، نژادي و زباني كه در افغانستان وجود دارد، بازتاب دهم و گمان مي كنم اين اتفاق تا حدي در اين داستان افتاده است. «مردگان» را در سه نشست نوشتم. وقتي روايت اول اين داستان را نوشتم، فهميدم داستان ناقص است. براي همين داستان را دوباره و با يك زاويه ديد ديگر نوشتم. سه بار داستان را نوشتم تا بتوانم بهترين راه گفتن اين داستان را پيدا كنم. وقتي سه روايت را كنار هم گذاشتم، ديدم مي توانم به آن ساختاري كه در ذهنم هست كمي نزديك شوم و داستان از سه زاويه ديد «مقتول»، «شاهد» و «قاتل» نوشته شد. به اين صورت من از شخص خاصي دفاع نكردم. داستان مثل صحنه دادگاهي بود كه همه مي توانستند در آن حرف بزنند؛ هم مقتول، هم قاتل و هم شاهد. در اين داستان، قاضي، فكر خواننده بود.
l البته شما در بيشتر داستانهايتان قضاوت را بر عهده خواننده گذاشته ايد، چون بسياري از داستان هاي شما پاياني باز دارند؟
ll براي من اين طور داستان گفتن خوشايند است و به نظرم داستاني كه پايان بسته دارد، خواننده را راغب نمي كند كه آن را دوباره بخواند؛ چون همه چيز تمام مي شود و جايي براي جولان ذهن خواننده باقي نمي گذارد. عدم قطعيت در يك داستان باعث مي شود خواننده به دنبال نتيجه گيري هاي ديگر برود.
l وقتي خواستيد از زباني با ويژگي هاي خاص به خصوص با لهجه مزاري استفاده كنيد نگران فرار مخاطب از اين زبان نبوديد؟
ll واقعيت اين است كه من با همان زباني كه صحبت مي كردم، داستانم را نوشتم. بدون اين كه بخواهم كار زباني خاصي بكنم. فقط سعي كردم آن زبان را تقويت كنم. من با زبان خودم نوشتم. زبان شهر مزار شريف. تا آن جا كه مي دانم استفاده از اين زبان، براي بعضي از مخاطبان جذابيت داشته، اما براي بعضي ها هم نامفهوم و نامأنوس بوده. تمام واژه هايي كه من در «انجيرهاي سرخ مزار» استفاده كرده ام، در افغانستان و بويژه شهر مزارشريف استفاده مي شود. يادم هست اولين ناشري كه كتاب را پيشش بردم تا برايم چاپ كند شرط چاپ كتاب را تغيير زبان گذاشت، ولي من اين شرط را قبول نكردم؛ چون به استفاده از همين زبان اصرار داشتم. من دوست داشتم زبان داستانهاي كتابم، زبان و لهجه شهر خودم باشد، زبان خاص خودم باشد، يك زبان بومي.
l بيشتر داستانهاي شما در يك فضاي روستايي رخ مي دهد. اين به دليل بافت شهري/ روستايي افغانستان است؟
ll مكان بسياري از اين داستان ها شهر مزارشريف است و شهر مزارشريف هم فقط اسم شهر را دارد، اما ساختارش يك ساختار روستايي است. اگر چه ابزارهاي مدرنيته وارد شهرهاي افغانستان شده، اما به دليل سنتي بودن تفكر و زندگي مردم، فضاي شهر هنوز سنتي است وهنوز خيلي كار دارد كه يك نويسنده افغاني داستانهاي شهري داشته باشد.
l با اين كه جريان ادبيات داستاني دنيا به سمت ساده نويسي پيش مي رود، چرا جريان ادبيات داستاني امروزه ما بخصوص در حوزه داستان كوتاه به طرف تكنيك گرايي پيش مي رود؟
ll اگر به داستان هاي كوتاه آمريكا در 50 سال قبل توجه كنيد، مي بينيد داستانهاي 50 سال قبل داستانهاي تكنيكي بوده اما هر چه به سالهاي اخير نزديك تر مي شويم، مي بينيم داستان ها از اين تكنيك گرايي و پيچيده نويسي فاصله گرفته. البته اين ساده نويسي ظاهري است، مثلاً داستان هاي «ريموند كارور» يا «آن بيتي» ظاهري ساده و فريبنده دارند اما اگر داستان خوانده شود، مي بينيم عميق و لايه لايه است كه اين مسأله به فرم داستان هم سرايت كرده؛ يعني فرم اين داستان ها شايد در نگاه اول ساده است، ولي تكنيك و پيچيدگي به لايه هاي زيرين نفوذ كرده، در حالي كه تكنيك در سطح داستان هاي ايراني باقي مانده است. نويسنده بايد اين تكنيكها را تجربه كرده و آن ها را از خود و دروني كند. تا تكنيكها دروني نشود، نويسنده به آن سادگي نمي رسد. بسياري از نويسندگان ما از ظاهر ساده «كارور» يا «آن بيتي» تقليد كرده اند، اما چون اين نوع نوشتن براي آن ها دروني نشده، در سطح مانده اند. نويسندگان امروز به دليل تكنيك، قصه شان را گم مي كنند و يا داستاني مي گويند كه آن داستان هيچ تجربه جديدي براي آنان ندارد.
l شايد يكي از دلايلي كه داستان هاي سال هاي اخير ماندگار نمي شود همين باشد!
ll در كلاس هاي داستان نويسي به داستان نويسان و كساني كه علاقه به نويسندگي دارند، مي گويند هميشه دفترچه يادداشت همراه داشته باشند تا سوژه هايي را كه به ذهنشان مي رسد، بنويسند و فراموش نكنند، اما به نظر من سوژه اي كه از ياد نويسنده برود، ارزش نوشتن ندارد وگر نه نويسنده را با خود درگير مي كند.
l ادبيات داستاني معاصر افغانستان چقدر تحت تأثير ادبيات داستاني ايران است و تصور مي كنيد اين ادبيات چقدر مي تواند به جريان داستان نويسي ايران كمك كند؟
ll هميشه منبع تغذيه داستان نويسان افغانستان، داستان نويسان ايران بوده اند. اين ارتباط تا اواخر دهه 50 ادامه داشت و همه آثاري كه در ايران چاپ مي شد به افغانستان مي رفت و نويسندگان افغاني و حتي مردم عادي، نويسندگان ايراني را مي شناختند اما بعد از سال 50 به دلايل سياسي و فرهنگي اين رابطه فرهنگي قطع شد و نويسندگان و مردم افغانستان نويسندگان ايراني و ا دبيات داستاني دهه 60 و 70 را نمي شناسند.
حتي ايران كانال ارتباطي افغانستان با ادبيات روز دنيا هم بوده، چون در افغانستان نه مترجمي بود و نه صنعت چاپي. برعكس، نويسندگان ايراني از نويسندگان افغاني در بي خبري كامل بودند؛ چون آثار افغاني، هم به لحاظ كيفي و هم به لحاظ كمي در سطح پايين تري از آثار ايراني بود