تبليغاتX
انجيرهاي سرخ مزار -

 

درباره‌ی از یاد‌رفتن

 

يوسف انصاري

 

 

از ياد رفتن

محمد حسين محمدي

نشر چشمه

چاپ اول "بهار 1386،تهران

 داستان بلند "از ياد رفتن" دومين کتاب از محمدحسين محمدي است." سيدميرکشاه آغا" شخصيت اصلي داستان از ياد رفتن شخصيتي ماندگار است. شخصيتي که خوب ساخته و پرداخته شده و مي­توان گفت داستان از ياد رفتن داستان شخصيت سيدميرکشاه آقا پيرمردي است که از کل زندگي روزمره دلبستگي عميقي به راديوش دارد که باتري تمام کرده و دو روز است به اخبار BBC و صداي آمريکا گوش نکرده است. همه چيز را زود فراموش مي­کند و براي بياد آوردن چند لحظه قبلش بايد فکر کند. بايد تا شهر برود و براي راديوش باتري بخرد. طرح کلي داستان همين به شهر رفتن سيدميرک شاه آقا است و برگشتنش و به ياد آوردن و فراموش کردنش. ولي اينها در نگاه اول داستان است رويه ديگر داستان خانواده از هم پاشيده سيدميرک شاه آقا است که همگي به ايران فرار کرده­اند بجز دخترش که در زيرزمين خانه به زور سيدميرک شاه آقا پنهان شده تا طالبها نبينندش و گاهي دزدکي از زيرزمين بيرون مي­رود. ولي باتري براي راديو و گوش کردن به اخبار صداي آمريکا و BBC دغدغه اصلي سيدميرک شاه آقا است به قدري که حاضر مي­شود خطر کند تا شهر پياده برود و برگردد و دختر و زنش را تنها بگذارد ولي راديوش باتري داشته باشد. ما در همين رفتن و برگشتن همسو با سيدميرک شاه آقا با شخصيت او آشنا مي­شويم. بارها به جاي او نگران مي­شويم مبادا دخترش از زيرزمين خانه بيرون بيايد و در ديدرس طالبها قرار بگيرد. به جاي او مي­ترسيم که راديوش را طالبها از او بگيرند يا جايي بگذاردش و فراموشش کند. اين همزادپنداري به يمن پرداخت ماهرانه شخصيت داستان است. هر چقدر با داستان به جلو پيش مي­رويم احساس مي­کنيم بايد اتفاقي بيفتد   سيدميرک شاه آقا را طالبها گرفتند   يا دخترش را بي­سيرت کردند و يا ... ولي سيدميرک شاه آقا براي راديوش باتري خريده و سالم برگشته و هيچ اتفاقي نه براي خودش نه خانواده­اش نه راديوش نيفتاده.

پس چرا داستان نوشته شده است. اتفاقي که افتاده در لايه­هاي زيرين داستان است. اگر از زيباييهاي روايت داستان و شخصيت­پردازي منحصربفرد داستان بگذريم، مي­بينيم ما همراه شخصيت داستان حرکت کرده­ايم ،وضعيت اسفبار جامعه افغان را ديده­ايم و حس کرده­ايم. جاهايي از داستان دلمان براي شخصيتها سوخته و از طالبها نفرت پيدا کرده­ايم و در آخر به جاي سيدميرک شاه آقا فکر کرده­ايم که چطور مي­تواند راه حلي براي دخترش پيدا کند ولي خود سيدميرک شاه آقا چه؟ چسبيده است به راديو و صداي آمريکا و BBC تا جايي که در آخر داستان شخصيت اوبا پيداکردن باتري و برگشتن به منزل تغيير مي­کند و ما که از اول داستان ديده­ايم سيدميرک شاه آقا وسواس شديدي به نماز و وضو و مسجد دارد و بي­وضو نمي­خواهد وارد مسجد شود، يکهو مي­بينيم در آخر داستان اتفاق ديگري مي­افتد.

 

 ((سيدميرک شاه آقا باتريها را از جيبهاي واسکتش مي­کشد.

به کمپيرش مي­گويد: «شب، نان چي داريم؟»

«نماز خواندي؟»

«ني، وقت خبرها است.»

و راديو را از پوشش مي­کشد و تيزتيز باتري­هايش را آليش مي­کند. راديو را روشن مي­کند. پيچش را مي­چرخاند، قيژقيژ عوض شدن موج راديويي را مي­شنود تا موج راديو آمريکا يافت مي­شود. به موقع يافت مي­شود.

گوينده مي­گويد:

«امروز پنجشنبه، 22 سنبله­ي 1380. مطابق با 13 سپتامبر 2001 ميلادي. صداي ما را از امريکا مي­شنويد. نخست خلاصه­ي خبرهاي...»

سيدميرک شاه آقا نفس مي­گيرد و باز نفسي ديگر و گوشش را به راديو نزديک­تر مي­کند و به آن مي­چسباند.))[1]

 

در آخر سيدميرک شاه آقا به راديوش پناه مي برد.

 شخصيت سيدميرک شاه آقا ما را به ياد شخصيت پيرمرد درشکه­سوار داستان سوگواري چخوف مي­اندازد و به همان اندازه در ياد مي­ماند. نثر داستان نثر فارسي رايج در افغانستان است. بعضي کلمات که براي مخاطب ايراني آَشنا نيست در آخر کتاب با معني آمده و اين رجوع کردن به معناي لغات در آخر کتاب از سرعت خوانش متن و لذت آن مي­کاهد. کاش نويسنده براي معاني کلمات پاورقي مي­داد تا اين همه تامل در خوانش متن ايجاد نمي­شد. با اين همه داستان از ياد رفتن محمدحسين محمدي داستان موفقي است و صحبت درباره اين داستان در اين مجال اندک نمي­گنجد.

يوسف انصاري

--------------------------------------------------------------

[1] از متن داستان

 به نقل از وبلاگ پاراگراف:

http://parageraf.webphoto.ir/272320.htm

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 19:40 توسط |